هرچند اين روزها بدست گرفتن قلم برايم دشوار است، بخاطر درد عميق دوري كه هر دو داريم به جبر روزگار تحمل مي كنيم، اما بزرگترين حادثه سال براي من زيباترين بهانه براي از سر گرفتن نانوشته هاست. گرچه سهم من و تو از تقدير اين قرن، هنوز دوري و دوري ست، اما بودنت و نفس كشيدنت حتي در هواي آسماني ديگر تنها اميدي ست كه زنده نگهم ميدارد. امروز درست در همين لحظه از عمر زمين، از مرز همه اين فاصله ها، ميان انبوه خاطره هاي صورتي و سبز، كسي زاده شد كه آسمان خاكستريم را به آبي درياي شهرمان پيوند زد و برايم سبد سبد شكوفه و عشق هديه آورد. امروز براي تو مي نويسم. براي تو كه عاشق ترين ستاره سهيل مني. تو كه به حرمت نگاه مهربانت شكوه تنفس در هواي غريبانه اين ديار، يعني يك قدم به عشق نزديك تر شدن. بمان، تا زمانیکه آخرين قطره باران عشق بر زمين جاريست و تا روزيكه خورشيد به اميد روزهاي آفتابي عاشقان طلوع مي كند.
فكر ميكنم زيباترين حرفها ساده ترين ها بايد باشند
پس ساده و سفيد و پاك مي گويم
تولدت مبارك زندگي من
پ.ن1: خدايا ... براي بخشيدن و به دنيا سپردن اين عشق تو را سپاس. اين تباني تو با آدم هايت چقدر شيرين است!
پ.ن2: ساده و سفيد و پاك ... تولدت مبارك رضای خوبم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 0:0 توسط رضا و مارال
|

نو شدن و آمدن بهار، براي نوشتن از عميق ترين احساس عالم كه مدتهاست در دلم دارمش و هيچ زمستاني با همه برفها و تگرگهايش قادر به آب كردنش نيست تنها بهانه ای ست. بهار اينبار، برايم معناي تازه اي دارد. مفهومي كه تا امروز به دست هيچ شاعري آفريده نشده و در هيچ كتابي وصفش نكرده بودند و آمدن تو، قشنگ ترين اتفاقي كه ميشد تصور كرد. زمستان امسال، با همه شبهاي يلداي تنهايي اش به آخر رسيد و آنچه از 365 روز گذشته به يادگار مانده حس شكفتن جوانه عشق در روح و قلبمان است كه حتي تمام مدادرنگي هاي دنيا هم نمي توانند لحظه اي از زيبايي اش را به تصوير بكشند. دلتنگي، اينروزها، جايي ميان دل من و تو ندارد و هرچه هست شوق بودن و كنار هم ماندن است. امروز، از وراي همه دلهره هاي تلخي كه به دوش كشيديم با هم و كنار هم لحظه هايي به يادماندني مي سازيم و به پاس همه آنچه خدايمان قابل دانست و به ما بخشيد براي نيكبختي و سلامتي همه آن ديگراني كه دوستمان دارند و ندارند دعا ميكنيم. و آخرين زمزمه هاي غريبانه سال هزار و سيصد و عشق: خدايا، به اندازه تمام داشته ها و نداشته هايمان دوستت داريم و خواهيم داشت و دعا ميكنيم هيچ بنده اي را، حتي، از جرقه هاي كوچك محبت قلب مهربان و بزرگت بي نصيب نكني. پ.ن1: مادرم، آسمان مني. مهتابي و ستاره باران و گاهي ... باراني. اول فروردين يادآور تولد مهربانترين موجود عالم است. مادر. و امروز، اينجا، براي روز مولودت و براي شادابي و سلامتي روزهاي نيامده ات دعا ميكنيم و اميدواريم سايه مهربانت و دستهاي دعايت هميشه بدرقه خوشبختيمان باشد. پ.ن2: و براي از تو گفتن، هميشه و تا ابد بهانه دارم. هر روزي كه مي آيد و مي گذرد براي من و تو از هزار بار بهار سبزتر است. من تو را دارم و شكوه لحظه لحظه يك عمر دلدادگي را. و مگر بهار چيزي جز همين احساس ناب و پاييزي ست؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 11:22 توسط رضا و مارال
|

عجب روزگار غریبی است، وقتي آنچه تصورش از رويا هم فراتر است درست زماني كه انتظارش را نداري، مقابلت مجسم مي شود. به همان زيبايي و عظمت. 365 روز پيش، ميان همه حيرت و ناباوري مان، زمان را در زمستاني سرد و برفي متوقف كرديم و منتظر شكفتن اولين جوانه هاي ياس و بابونه مانديم در بهاري كه ماندني ترين شد. و حالا بعد از عبور از بحراني ترين مرحله عشق و دلدادگي، در فراغت روزهاي دلتنگي، يكسالگي عشقمان را به شكوفه نشسته ايم و براي باروري اش دعا مي كنيم. يك سال است كه از منيت و تنهايي رها شده ايم و با پيوند ميان بال هاي آبي و درد دل هاي پاييزي، مسافران پاييز شديم و قدم گذاشتيم در جاده اي كه انتهايش خوشبختي روزهاي ماندگار، انتظارمان را مي كشد. براي هردوي ما باورش سخت است اما يادآوري اش آنقدر خوشحالمان مي كند كه نهايت عشق را فقط در چشمهاي هم مي بينيم. امروز از پس تمام حرف ها و حديث ها و جدل ها، داريم به تكامل مي رسيم. به يك بلوغ نورسته و عاشقانه و غريب، اما شيرين و بزرگ شدن ساقه هاي ترد و جوانش را نظاره گريم. در لحظه يكساله شدن جوانه عشقمان آرزويي كه در دلمان مانده و خواهد ماند بر زبان جاري مي كنيم. خدايا: تو را به حرمت آخرين برگ پاييز كه غريبانه و بي صدا فرو مي ريزد و به جاودانگي حضور عشق در دل هايمان قسم كه حتي لحظه اي از سايه رحمت و مغفرتت بر سرمان نكاهي و به خود وا مگذاريمان. پ.ن: و اين اولين بيست و سوم است. لحظه اي براي آغاز يك عمر شيدايي و عاشقانگي و چه زيباست يكي شدنمان در گذر عاشقانه خيال. اين نه وهم است و نه رويا. همه حقيقت زندگي است. يك اتفاق ساده اما شيرين.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 23:59 توسط رضا و مارال
|

براي نوشتن از غم دوريت آنقدر كلمه در ذهن دارم كه همه را فراموش كرده ام، حتي ساده ترين واژه دوري يعني دلتنگي اين دل كوچك و منتظر را، و آنقدر بهانه براي باريدن چشمهايم كه هيچ ابري حتي در اين زمستان سرد و غمگين به پايش نمي رسد. غمگينم و سكوت، بهترين فرياد اعتراض دلم به زمانه اي كه آنقدر امتحانت مي كند و آنقدر به زمين مي زندت تا بالاخره راه و رسم درست قدم برداشتن را ياد بگيري و اي كاش همه، تحمل اين افتادن هاي پي در پي را داشته باشند. روزهاي زيادي است كه دلم را جايي ميان خطوط ساده و درهم اين كلمه ها جا گذاشته ام. خسته شدم از سطرهاي طولاني و كشدار براي گفتن ساده ترين و رساترين حرف عالم. اينبار كوتاه و بي حاشيه دوستت دارم بدون اينكه حتي سر سوزني نبودنت در احساس عاشقيم ترديدي بوجود آورده باشد. با اينكه تمام شب هاي زمستان امسال يلدا شده اند اما بهم قول داده ايم كه اين آخرين يلداي تنهائيمان باشد و ديگر هيچوقت تا زماني كه زمانه ياري كند و تا هر وقت كه تقدير، زنجير سرنوشت من و تو را بهم گره زده است هيچ تجربه خوب و بد غير مشتركي نداشته باشيم و زندگي و خوشبختي را فقط با هم و كنار هم بخواهيم. شمارش معكوس كم كم شروع مي شود. عشق يعني خوشبختي تك تك لحظه هايي كه ماندني مي شوند، طعم شيرين بودن تو و تلخي سكرآور ثانيه هاي بي قراري ... باز هم براي تو .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 12:27 توسط رضا و مارال
|

کسی که طعم واقعی تنها بودن را نچشیده باشد از عشق هیچ نمی داند آسمان را قاب می کنم به تو هدیه می دهم این چشمها قابل تو را ندارند
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 14:3 توسط رضا و مارال
|
