تبليغاتX
مسافران پاييز

مسافران پاييز

... جاده یعنی رفتن و همیشه رفتن

دلم یک دوست میخواهد
کسی که در هوای همین حوالی نفس بکشد
و گرمی دستهاش
مرا ببرد به شهریور کودکی هایم
همانجا که زندگی، بالای یک درخت تنومند جریان داشت.

دلم یک دوست میخواهد
کسی که سخاوت شانه هاش
صداقت اولین اشکهایم را بپذیرد
و آخرین نگاه غم انگیزم
در خاطرش بماند برای ابد.

دلم یک دوست میخواهد
کسی که غصه های این دل تنگ را
از اولین بغض در گلویم ببیند
و میان دلواپسی های مدام روزهای درد
بهانه خندیدن شود و آوای همدلی.

دلم یک دوست میخواهد
کسی که دلتنگی های این غریب ترین دل را
در آغوش بگیرد و برایم از روزهای آفتابی
شعر بخواند.

دلم یک دوست میخواهد
کسی که بی هیچ حرفی و کلمه ای
همه ی غصه های خاکستری ام را بسپارد به باد
و پرم کند از عطر دلخوشی -
طراوت حضور یک آشنا
یک ... دوست


+سه شنبه بیستم دی 1390ساعت19:42به قلم رضا و مارال |

                                 هنوزم میشه عاشق بود
                                     تو باشی کار سختی نیست
                         بدون مرز با من باش
                               اگرچه دیگه وقتی نیست

تمام این سالها که اینجا بودی
کنار من
و کنار همه این خاطره های قشنگ
آنقدر تند و به سرعت گذشت که نفهمیدم چقدر در این عشق
بزرگ شده ام!
حتی هنوز تمام این روزهایی که نیستی - مثل همین امروز -
عقربه های ساعت انگار دشمنی دارند با من!
آنقدر سرد و بی روح و بی حرف میگذرند که انگار
سالهاست مثل یک کتاب خاک خورده توی کتابخانه
کسی تکانشان نداده است.

دلم میخواست میتوانستم امروز کنار ضریح همین آقای غریب
به قشنگی همان 4 سال پیش
من با چادر سفید گلدار
کنار عطر تن تو
دوباره عروس خانه ات شوم.

خوب میدانی هنوز که هنوز است
همه این لحظه های پاییزی سنگین
که میان دستهای تابستانی تو
نشانی از سرما ندارند
بر من اینجا چه می گذرد.
تو می دانی و من
که حال و هوای عاشقی ما
رنگ مادی ندارد، خاکستری نیست
سبز سبز است
به سبزی همان بهار که عاشقت شدم.

خوب می دانم که قلب تو اندازه مشتت نیست
قلب تو آنقدر بزرگ و مهربان است
که دلگیریهای کوچک و بزرگ
حتی گوشه کوچکی از آنرا پر نمیکند
قلبت آنقدر وسیع و باشکوه است
و آنقدر سخاوتمند
که گاهی فکر میکنم در مقابل تو
چقدر کوچکم!

آنقدر مهربانی که چشمهات
وقت خندیدن
به آن اندازه روشنند که احساس میکنم
نیاز به هیچ خورشیدی نیست
وقتی که میخندی
و آنقدر صادقانه و پاک عاشقی
که به حرارت دستهات
وقتی میان دستهایم می فشاریشان
حسودی ام می شود.

من و تو هر روز باهم بزرگ می شویم
باهم عاشق تر می شویم
باهم میخندیم
باهم گریه میکنیم
باهم درد میکشیم
و باهم رشد میکنیم
تا آنجا که قلبهایمان گنجایش این عشق بزرگ را
داشته باشد.

امروز چهار سال می گذرد از روزیکه
این پیوند پاک بسته شد
و هم قسم شدیم که تا آخر دنیا همینطور عاشق
کنار هم و برای هم زندگی کنیم
و من در این چهارسال اندازه تمام عمرم
با تو عاشقی کرده ام و زندگی
طوری که اگر همین لحظه قرار شد که دیگر نباشم
هیچ حسرت کوچک و بزرگی از مهربانی و عشق
بر دلم نمانده است.

رضای من
رضای خوب من
اینروزها کلمه ها خوب احساس را بیان نمی کنند
تنها چشمها هستند که راست می گویند
فقط همین یک جمله تکراری اما پاک را بخوان
که دوستت دارم و خواهم داشت
به صادقانه ترین شکل ممکن.



پ ن: دلم میخواست امروز، میان این مناسبت قشنگ
کسان دیگری هم کنارم بودند
اما دریغ که فاصله ها همیشه بخش بزرگی از زندگی منند
و هرگز با هیچ قلم و اشک و حسرتی

جایشان پر نخواهد شد ...


+دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت0:0به قلم رضا و مارال |

 

آن روزها که نبودی
که دور بودیم
که دلتنگ بودیم
روزهای تولد معنی دیگری داشتند
تلخ بودند انگار
نه اینکه تلخ باشند، نه
به شیرینی امروز نبودند
امروز که کنار تو برای تو می نویسم
هر لحظه و هر ثانیه از روز تولدت
برایم بهترین و خاطره انگیزترین روز تولد است.
روزها کنار تو آنقدر سریع تمام می شوند که نمی فهمم
چطور یک سال دیگر از با هم بودنمان
و از گذر سالیان عمر تو گذشت

من هم با تو یک سال بزرگتر شدم عزیزکم
کنار تو بود که فهمیدم زندگی
ارزش حتی یک ثانیه جدا بودن و دلگرفتگی را ندارد
کنار تو معنی گذشت و صبوری را درک کردم
تو نشانم دادی که خوشبختی میان همین ثانیه های
گاه مضطرب و بی رنگ
می تواند چقدر شیرین و لذت بخش باشد.
با تو روی همه نداشته هایم خط کشیدم
و فهمیدم آنچه با آن خوشبختم حضور پررنگ و
مردانه توست نه آنچه گاهی حسرت روزهایم می شود.

تولد امسالت را که همزمان شده با روز مرد
به فال نیک میگیرم
و یقین دارم این اتفاق غریب
به باورم بر مردانگیت افزوده است.
تو بزرگترین و پراعتمادترین مرد زندگی منی.
تنها کسی که تا ابد می شود بر شانه های صبورش
تکیه کرد و بی ترس از سقوط
حتی تا بلندترین کوه ها هم بالا رفت.

همسرم
همسفرم
رضای خوبم

از اینکه یک سال دیگر در روز میلادت کنار همیم
خوشحالم و به خود می بالم بخاطر داشتنت
و می خواهم بدانی که سقف مشترک ما
زیباترین بهشتی است که روی زمین دیده ام.
من تا ابد مدیون چشمهای پاک و عاشق تو خواهم ماند
و عشق را با تو به کودکان فردا خواهم آموخت.

باور کن مدتهاست زیباترین کلمه ها را برای امروز
کنار گذاشته بودم
اما امشب تمام حرفها را فراموش کرده ام
فقط بی وزن و بی هوا آمدم بگویم
تولدت و روزت مبارک
عشق من.



 

پ.ن۱: تو که هستی
دلم قرص است از دلهره های گاه و بی گاه
تو که نشسته ای میان فاصله اندک ما و
لبخند می زنی.
باز هم سالی دیگر از زندگی کنار حضور پررنگ تو
سپری شد.
آرزویمان این است در این راه پر پیچ و خم
همیشه بمانی
و در هوای عاشقانگیمان نفس بکشی
که بی تو زندگی یک صفر مطلق است
یک هیچ بزرگ.
بخاطر همه چیز ممنونیم، خدای همه خوبیها.

پ.ن۲: پدرم
برگ گلم
روز تو هم مبارک
هرچند که آنقدر نبودی و نیستی
که آخرین نگاهت هم به یاد چشمهایم نمانده
اما خوشحالم که هنوز همان دورها هستی
و نفس میکشی
هرچند که می دانم سخت شده نفس کشیدن برایت
اینروزها.
کاش دستهایم توان تغییر دادن خیلی چیزها را داشت
کاش ...

 

+پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت0:0به قلم رضا و مارال |

به مهرباني دستهات كه فكر ميكنم
لبريز مي شوم از عطر سرخوشي هاي دمادم.
آنقدر خوبي كه مهربانترين گنجشك ها هم
به سخاوت چشمهات حسادت مي كنند.

هر روز
وقتي آفتاب رو به نشستن مي رود
لحظه ها را تندتر مي شمارم
تا به تو برسم
و ميان پاكي بي انتهايت
به آرامش برسم.

جايي آشناتر و امن تر از آغوش تو نيست،
مهربان من.
جايي كه بشود كمي از اين خستگي هاي مدام
كم كرد
و ساعتي از هجوم وحشي اين روزگار
آسود.

آخرين روزهاي بهار كه بيايد
تمام مسير نگاهت را شكوفه باران خواهم كرد
پر از بهارنارنج و ياس
تا بداني كه هنوز بعد از گذر اين سالها
آخرين بيست و ششم هر بهار
ابتداي شروع سالي تازه است
براي دلم.

همدرد روزهاي اشك و لبخندم
بدان كه بانوي كوچك تو
هميشه قدردان صداقت چشمهايت خواهد ماند
و براي غصه هاي كوچك دل بزرگت
عاشقانه دعا خواهد كرد.




پ.ن: مي دانم هنوز هستي. با تمام نامهرباني هايم
هنوز مانده اي با من
هنوز ميان دستهاي عاشق ما سبزي
و هنوز مي توانم روي شكوه لحظه هاي حضورت
حساب كنم.
ممنونم خداي من. با همين زبان بي زباني ام
هميشه ممنونم...




+سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت0:0به قلم رضا و مارال |

بداهه نوشتن را همیشه دوست داشته ام. هیچ وقت نخواستم برای
نوشتن احساسم فکر کنم. حتی یک لحظه کوچک. گاهی که به روزهای
دوریمان فکر میکنم هزار بار ممنونم از خدا که همه آن بلاتکلیفی ها
تمام شدند و امروز من و تو کنار هم، آرام و خوشبختیم. باور کن هنوز
بعد از گذشت نزدیک به چهار سال از اولین لحظه تلاقی نگاهمان،
هنوز بی صبرانه منتظر روزهایی می مانم که هستی و هنوز هربار
که صدایت را می شنوم تند شدن ضربان قلبم را احساس میکنم.
هنوز برایم همانقدر دلنشین و دوست داشتنی هستی و لحظه ای
نیست که حتی تصور تکرار و عادت را در ذهنم تداعی کند، وقتی همینجایی.

عاشق تو بودن، شیرین ترین حادثه زندگیم بود و هست، و ماندن
با این عشق، تنها امیدی که به این روزمرگی ها سنجاقم کرده است.
من به سخاوت دستهای مهربان تو  متصلم و نمی دانم اگر تو نبودی
یا اگر این عشق نبود، چه بر سر دلم می آمد. دلی که حتی لحظه ای
بی وجود تو و بی یادت، آرامش و خوشبختی همه ثانیه هایش را گم می کند.

به تو که فکر میکنم، لبریز می شوم از عطر سرخوشی های کودکانه،
پرم میکنی از همه حس های خوب دنیا، وقتی که می دانم تو هم عاشقی.
به تو که فکر می کنم و به صبوری شانه های مردانه ات، خوشایندترین
بهانه را دارم برای زندگی، برای دویدن، برای جنگیدن، برای خسته نشدن.
با تو که هستم و چشمهایت که به عمق نگاهم خیره می شوند،
غرورم از داشتنت چندبرابر می شود. من کنار همین چشمهای عاشق است
که اینقدر خوشبختم.
با تو در نهایت آسمان من، همیشه خدا هست و همین حضور پررنگ،
تمام این چهارسال را رنگین کمان کرده است.

همینجا، میان همین حروف چیده شده کنار هم، صادقانه اعتراف می کنم
که به حرم نفسهای پاک و نجیبت بی اندازه محتاجم و به صداقت
واژه هایی که از تو می شنوم، صمیمانه عشق می ورزم. با تو  احساسم
هرگز میان این سطرها جا نخواهد گرفت، با تو پاکترین و بی ریاترین
عشق را تجربه کردم و این نهایت خوشبختی ست. من یاس نگاهم را به
دستهای مهربانت عاشقانه هدیه می کنم تا هر زمان که این عشق معطر
در دلهای من و تو بذر زندگی و خوشبختی می پاشد.

تو را سبز میخواهم و عاشق،
سبزتر از هزاربار بهار،
و عاشق تر از هزار هزار لیلا و مجنون .... 

 


+سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت0:30به قلم رضا و مارال |

انگار اینجا شده یک روزشمار فقط برای مناسبت ها. اتفاقی که هیچوقت
دلم نمی خواست اینجا و در این خانه رخ دهد. دارم سعی میکنم قلمم
را فراموش نکنم و بیشتر بیایم اینجا. به هر حال امروز به بهانه تولد
بیست و هشت سالگی ام (بر عکس بعضی از خانومها که از گفتن
سنشان اجتناب می کنند، من برای هر تولدم امیدوارم که شاید با
بالا رفتن سن، به آن پختگی و آرامشی که دنبالش هستم برسم)
نوشتم -هرچند که رضا معتقد است بیست و هفت سالم تمام شده
و هنوز تا بیست و هشت سالگی زمان زیادی دارم و من تفاوت این
دو را هنوز درک نکرده ام!- و امیدوارم تا مناسبت بعدی، این آخرین
پستم نباشد، گرچه می دانم که بینهایت کسل شده ام و تنبل در نوشتن.

تازه از دیدار خانواده برگشته ام و انگار بعد از این دیدارها، حالم بدتر
از قبل می شود! دلتنگ تر و بی قرارتر. می دانم که زود به زندگی
عادی بر میگردم اما این دلگرفتگی، چیزی نیست که به کل از دلم
برود و هنوز و همیشه همینجا مینشیند و زجرم می دهد.

از رضا که توقع نوشتن ندارم، میان اینهمه درگیری و دغدغه و به تبریک
شفاهی اش قناعت میکنم و از قلمش می گذرم. غیر از او، از دو نفر
از دوستان سالهای دورم پیام تبریک گرفتم و خوشحالم که حداقل
در ذهن همین چند نفر محدود مانده ام.

به هر جهت، تولد امسالم کمی غربانه تر است برایم، و این احساس
به همان دلتنگی ای ربط پیدا میکند که گفتم. برای خودم و برای
همه دیگرانی که دوستم دارند و دوستشان دارم آرزوی سلامتی
و روزهایی بهتر و خوشبخت تر دارم.

آغاز زمستانی سفید و پاک برای دلم، مبارک...



+شنبه یازدهم دی 1389ساعت22:0به قلم رضا و مارال |

شبیه پروانه ها که می شوی،
اوج که میگیری در عشق
به بی نهایت می رسم،
به آسمانها.
نشسته ای کنار من و عطر حضورت هر لحظه عزیزتر می کند
دلت را برای دلم.
هر لحظه گذشتن از پس این ساعت ها و روزها
معجزه ای تازه است در حادثه عشق من و تو
و من ایمان دارم که در هر نفس یک عاشق
این خداست که زمزمه میکند.


ای کاشی وجود ندارد، وقتی اینجایی.
نیازی به گفتن نیست عزیزکم
من بر ذره ذره عشقی که از چشمهایت می ریزد
بوسه می زنم.


+شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت22:10به قلم رضا و مارال |

می نویسم و اشک می ریزم
می نویسم و خاطره همه این سه سال یادم می آیند
می نویسم و پر می شوم از هیجانی که
مهر 86 تجربه اش کردم
برای اولین بار
می نویسم و تار می شود چشمهایم از طراوت قطره هایی که
از روی پلک هایم آرام می خزند پایین.

انگار " ای کاشها" ی آدمها تمامی ندارند هیچوقت
ای کاش توانایی نوشتن احساسم را داشتم
آنوقت
چیدن کلمه ها اینقدر سخت نمی شد برایم.
همیشه گمان می کردم انتظار آدم ها بالاخره
یک روز
یک جا
کنار حرمت یک انسان
تمام خواهد شد اما
امروز آنچه از تبانی صمیمانه عشق و انتظار دیده ام
عاشق ترم کرده و البته
چشم انتظار تر.

هنوز همه این ساعتهایی که نیستی
چشمهایم خیره اند به درگاه آمدنت
و هنوز طعم گس این انتظار را می چشم
اما اینبار جنس صبوریهایم
قدری زیباتر شده اند.

لحظات زیادی از این سه سال را میان دلهره و اضطراب گذراندیم
و تنها چیزی که دستهایمان را به هم قفل نگه داشت
و شانه هایمان را پناهگاهی امن کرد برای آن دیگری
حس اعتماد و اشتیاق "با هم بودن" بود.
من کنار تو آدمها را شناختم
و خودم را
فهمیدم کمیت زندگی آنقدر ها هم که بقیه فکر می کنند
مهم نیست
گذشتم از همه آن دلبستگی هایی که مرا به سمت "من" بودن
سوق میداد
و رسیدم به نهایت عمق احساس زیبایی به اسم "ما" شدن

سه سال است که همه خاطره های دورم را شسته ام از ذهنم
و آنچه از گذشته دارم
منتهی ست به همین 1095 روز اخیر
درست از لحظه ای که به دستهای مهربان و چشمهای بی ریای تو
گفتم "آری"

و امروز مطمئنم که خوشبختی در قاموس من
تنها در دایره لغاتی معنا می شود که به تو ختم شوند
و بخش بزرگی از موجودیت این خوشبختی  
با توست که حیات یافته است.
"همه همه ام را پر کرده ای
همه ثانیه های تاب خورده در تاریکی ام را"
(این جمله ام که یادت هست هنوز؟)
و  البته غمی هم اگر هست
اجازه جا خوش کردن ندارد میان دستهای عاشق من و تو

هنوز می نویسم و هنوز خیسم از بارش اشک
و هنوز نفهمیده ام این باران بی محابا
از تقدس عشق است یا
طاقت دل من از دریافت این شکوه
عاجز؟

همسرم
همسفرم
رضای من
چه طوفان باشی چه رنگین کمان بعد از باران
من هنوز با تو روشنم
با تو جریان دارم
و با تو سبز خواهم ماند
و یقین دارم سه سال که هیچ
حتی سی سال هم اگر بگذرد از این "اتفاق شکوهمند"
باز چون امروز دوستت خواهم داشت
و بهترین بهترین می مانی برای قلبی که
عشق را مهمان همیشگی کلبه اش کرده است.

هنوزم میشه عاشق بود                   تو باشی کار سختی نیست                                           
بدون مرز با من باش             اگر چه دیگه وقتی نیست ...  



   

پ.ن: می دانم نشسته ای همین نزدیک و خالی همه لحظه هایم را
پر کرده ای از عطر حضورت. احساسی که به تو دارم گفتنی نیست،
نوشتنی نیست، خواندنی نیست. خدای خوب من من ترا مثل خود خودم،
نه مثل هیچ کس دیگر دوست دارم. میبینی چطور امتحان پس می دهیم ...


ادامه مطلب

+یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت0:0به قلم رضا و مارال |


در تمام مدت این چهار سال که وب می نویسم نه کسی به بازی دعوتم
کرده نه کسی را به بازی دعوت کرده ام! شاید چون سبک نوشتنم
در اینجا جوری نبود که کسی  چنین چیزی بخواهد. هیچوقت نفهمیدم
معنی این بازیهای وبلاگی چیست. احساس می کنم هر وقت که
لازم باشد باید نوشت اما اینبار حرف از کودکی و خاطره هاست.
چیزی که به نظر خیلی ها خوشایند می آید صحبت در مورد آن.
نیلوفر عزیز مرا دعوت کرده به این بازی که از خاطره های بچگی
بنویسم و من هم با کمال میل انجامش میدهم.

همیشه فکر میکنم من یکی از آن آدم ها هستم که بچگی
خوب و قشنگی نداشته. همه چیز آنقدر محو و کمرنگ است
در ذهنم که انگار هیچگاه کودک نبوده ام. چیزهای مبهمی
در خاطرم مانده از آنهمه سال که یادآوریش گاهی تنها باعث
حسرتم می شوند اما سعی میکنم یادم بیاید که من هم
(هرچند خیلی کم) اما روزهای شیرینی هم تجربه کرده ام
در همه آن سالهای بچگی.

یادم می آید دوستی داشتم در 5 سالگی که معلم بود!
و در یک دانشسرا (جایی مثل خوابگاه دانشجویی)
نزدیک خانه مان زندگی می کرد. یک روز بدون اینکه
به کسی بگویم با همان لباسهای خاکی و کثیف از
شیطنت همیشگی، رفتم خوابگاهشان و چه استقبال
باشکوهی شد از من! یکی دو ساعتی نشستم و با
معلممان برگشتم خانه و کلی شماتت شدم که چرا
بی خبر و با آن لباسها رفته ام بیرون.

ظهرها همیشه مامان می خواباندمان کنار خودش و
همچین پتو پیچمان میکرد که هر کس می دید فکر
میکرد شب است و وقت واقعی خوابیدن. و من هم
تا خوابش می برد مثل فنر از جا می پریدم و می رفتم
سمت مدرسه ای که به خانه مان چسبیده بود و با
سرایدارش که یک افغانی بود دوست شده بودم! کلا
همه دوست های بچگی ام هیچ ربطی به من و سنم
نداشتند. یا بزرگتر بودند یا ... همان بزرگتر بودند.

آنقدر روی پشت بام و بالکن کلاسهای مدرسه دنبال ب
چه گربه ها می کردم و توی حیاط پشتی که پر از گلهای
خودرو بود پروانه می گرفتم که مامان با سر و صدا می آمد
و دستم را می گرفت و می برد! یادم می آید دوستی داشتم
که چند خانه بالاتر از ما می نشستند و دوست دیگری که
البته پسر بود و باز هم چند سالی بزرگتر از من. همیشه با
این دو نفر توی خانه فوتبال بازی می کردیم و من هم مثل
نیلوفر همیشه دروازه بان بودم. هنوز هم جای زخم هایی
که ناشی از ساییدن زانوها روی فرش بود مانده و این آثار
همه آن شیطنت های شاید پسرانه است.

تنها جای قشنگی که یادم می آید از آن دوران بالای یک
درخت کت و کلفت بود که یادم نمی آید چه درختی بود
فقط می دانم که بدنه کلفتی داشت و من همیشه روی
آن بودم و آنقدر این مامانم حرص می خورد و می ترسید
از افتادنم و من بی خیال تر از این حرفها بودم آخر احساس
می کردم خواهر پسر شجاع هستم!

من یک خواهر دارم که 5 سال از من بزرگتر است. وقتی
من کلاس اول بودم خواهرم کلاس پنجم بود و فقط همان
یک سال با هم در یک مدرسه بودیم. وقتی مدرسه تعطیل
میشد همیشه یک ساعت بعد از او می رسیدم خانه و دیگر
کم کم این تاخیر طبیعی شده بود و کسی نگرانم نمیشد
چون می دانستند که دارم با دوستم سلانه سلانه راه می رویم
و همان کار تکراریه بچه ها (زنگ خانه مردم را زدن و در رفتن)
را انجام می دهیم!

فکر کنم 7 سالم بود. مامان گوشواره های بچگی ام را عوض
کرده بود و گذاشته بودش داخل یک گلدان خیلی قشنگ و قدیمی
که یک زیر گلدانی ست داشت و دایی ام از سوییس آورده بود
برایمان. یک روز رفتم بالای نمی دانم چی تا دستم را بکنم
داخل گلدان و گوشواره های تازه ام را به دوست معلمم! نشان
دهم که از آنجاییکه قدم به گلدان نرسید از آن بلندی افتاد روی
زمین و چند تکه شد. یادم نمی آید مامان که خیلی هم آن گلدان
را دوست داشت و هنوز که هنوز است وقتی زیرگلدانی اش را
میبیند یاد شاهکار من می افتد دعوایم کرده باشد چون اصلا
بهشان اجازه ندادم مرا ببینند و رفتم زیر پتو و به بهانه خوابیدن
تا چند ساعت از ترس سرم را بیرون نیاوردم.

بعدها که بزرگتر شدم ساکن یک مجتمع شدیم با چندین خانه
در یک محوطه و پر از بچه های بازیگوش تر از من. و گمان کنم
تا 13 یا 14 سالگی هنوز توی کوچه ها هفت سنگ و دزد و پلیس
بازی می کردیم و همیشه هم دوستانم پسر بودند. نمی دانم
چرا اصلا با دخترها میانه خوبی نداشتم! همین حالا هم به
صمیمیتی که در دوستی بین پسرها هست غبطه می خورم.

یادم نمی آید مثل خیلی از دخترها دامن پوشیده باشم.
همیشه شلوار پایم بود در حدی که مامان می گفت وقت
عروسی ات باید کت و شلوار بپوشی و می ترسم با داماد
اشتباه بگیرنت! 

چیز بیشتری یادم نیست شاید اصلا خاطره دیگری ندارم
که یادم باشد فقط میدانم آنطور که میخواستم بچگی نکردم
هیچوقت (البته شاید زیادی از خودم توقع داشتم!)  یعنی کلا
مامان آدمی بود که زیاد اجازه تجربه کردن
را بهمان نمیداد و برعکس دو خواهر دیگرم من آنقدر شیطان
بودم که بتوانم بینشان همینقدر شیطنت کنم که وقت
بزرگسالی چیز زیادی به دلم نماند و آنهم خب شاید بخاطر
همان ترس همیشگی مادرهاست از اینکه ما آسیب نبینیم.

به هر حال روزهای بچگی من پر بود از پروانه های خاکی رنگ
که وقتی از بال می گرفتیشان رنگ بالهایشان روی دست آدم
می ماند و یک شیشه که جای کلی کفش دوزک بود که از
روی درختها پیدا می کردمشان. پر بود از سه چهارتا بچه گربه
که جدایشان می کردم از مادرشان و حتی یک روز هم مهمانم
نبودند چون مادرشان می آمد پیدایشان می کرد و می برد!
شاید ان روزها به ذهنم هم خطور نمی کرد که ممکن است
روزی من هم از مادرم جدا باشم و دور و گاهی که صحبتی
میشنوم از مادر چشمهایم خیس شوند از دیر دیدنش.

می دانم که خاطره های هر کسی شاید بیشتر برای
خودش جالب باشد نه دیگران. به هر حال روزهای سادگی
و سرخوشیهای بی بهانه تمام شدند و تنها چیزی که از آن
روزها مانده جای خراشهای نه چندان  دردناک و کبودیهاییست
که روی دست ها و پاها مانده تا یادم نرود من هم روزهایی
پر بودم از خوشیهای اندک اما پررنگ کودکی.

هر کس آمد به کلبه ام و اینها را خواند و دلش قلقلک خورد
از سرمستی های بچگی و یادش افتاد روزهای گذشته دور را،
می تواند بنویسدشان و مرا هم خبر کند تا همان شادیهای کوچک
را با هم قسمت کرده باشیم.




پ.ن1: نیلوفر عزیزم
        با این دعوت قشنگت سرشارم کردی از یک عطر سرخوشی
        و به یادم آوردی همه آنچیزی را که سالها بود در ذهنم پنهانشان
        کرده بودم.
        به خاطر این هدیه خوشبو دستهایت را می بوسم...

  پ.ن2: رضای خوبم
           دلم نمی آید بیایم اینجا بنویسم و حرفی از تو نزنم.
           هرچند که کودکی پر خاطره ای نداشتم و تنها همین چند خط
           برایم مانده از همه آن سالها اما
           با تو لبریزم از خاطره های سبز و خوشرنگ
           و امیدوارم روزی بیاید که توان نوشتنشان را پیدا کنم.

پ.ن3: طومار نوشته هایم حاکی از آن است که چندان هم
          آنگونه که فکر میکردم کودکی بدی نداشته ام شاید!

+پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت9:49به قلم رضا و مارال |


تا قبل از بودن تو هزار هزار کلمه قطار می کردم و می نوشتم
و گمان می کردم این کلمه ها معنای واقعی احساسی هستند
که در دلم دارم.
خیال می کردم می توانم با این حروف ساده وصفت کنم
تو را و عشقی که از تو در وجودم ریشه دوانده
اما از روزی که کنارت آرام گرفته ام
تازه فهمیدم آنچه می نوشتم تا پیش از این
فقط و فقط حرف بودند و بس
و من هرگز نخواهم توانست حتی قطره ای از وجودت را
میان این صفحات سفید
جاری کنم.

امروز
یک سال از ساختن سقف مشترکمان می گذرد
و من احساس می کنم به اندازه تمام سالهای عمرم
بزرگ شده ام
و چقدر شیرین است این حس تکامل کنار تو.
سال سختی بود
اما من و تو صبورانه از مرز همه این ناملایمات گذشتیم
و کنار هم یاد گرفتیم که با نیروی عظیم عشق
حتی کوه هم جا به جا می شود.

نمی دانم همه آن سالهایی که نبودی را چطور گذراندم
که حتی لحظه ای از خوشی هایش به یادم نمانده است!
انگار همه زیبایی ها تازه با تو رنگ گرفته اند
و جهان خالی از تو برای من
یعنی یک صفر بزرگ
یعنی هیج مطلق ...

می نویسم تا یادم نرود چقدر به عشقت محتاجم
و چقدر به حضور آرامش بخشت نیازمند.
می نویسم تا باز بهانه ای بیایم برای گفتن دوستت دارم ها
و اینکه هزار باره بگویم که با تو تا ته دنیا
خوشبخت ترینم.
می نویسم تا شکوه این لحظه ها جاودانه بمانند
و هر روز مرور کنم خاطره های خوش این یک سال را
برای دلم.

همسرم
همسفرم
رضای خوبم
با تو آغازی گرم داشتم
در مردادی سراسر اردیبهشت
و امیدوارم به پایانی سبز و گرم
باز هم کنار مهربانی دستهای پاک و عاشقت
و میان حرم نفسهایت
که عطر بابونه و شب بو می دهند.
می خواهم بدانی که تو
تجلی هر آنچه هستی که من همه این سالها
از عشق آموخته ام.
تو را سپید می خواهم و صمیمی
همانگونه که زندگی را ...




پ.ن: خدایا
        آرزو میکنم لیاقت همیشه داشتن این عشق پاک را
        به قلبهای سبزمان هدیه کنی ...
       

      

+شنبه نهم مرداد 1389ساعت0:0به قلم رضا و مارال |