|
دلم یک دوست میخواهد
هنوزم میشه عاشق بود تمام این سالها که اینجا بودی دلم میخواست میتوانستم امروز کنار ضریح همین آقای غریب خوب میدانی هنوز که هنوز است خوب می دانم که قلب تو اندازه مشتت نیست آنقدر مهربانی که چشمهات من و تو هر روز باهم بزرگ می شویم امروز چهار سال می گذرد از روزیکه رضای من
آن روزها که نبودی من هم با تو یک سال بزرگتر شدم عزیزکم تولد امسالت را که همزمان شده با روز مرد همسرم باور کن مدتهاست زیباترین کلمه ها را برای امروز پ.ن۱: تو که هستی پ.ن۲: پدرم
هر روز جايي آشناتر و امن تر از آغوش تو نيست، آخرين روزهاي بهار كه بيايد همدرد روزهاي اشك و لبخندم پ.ن: مي دانم هنوز هستي. با تمام نامهرباني هايم
بداهه نوشتن را همیشه دوست داشته ام. هیچ وقت نخواستم برای عاشق تو بودن، شیرین ترین حادثه زندگیم بود و هست، و ماندن به تو که فکر میکنم، لبریز می شوم از عطر سرخوشی های کودکانه، همینجا، میان همین حروف چیده شده کنار هم، صادقانه اعتراف می کنم تو را سبز میخواهم و عاشق،
انگار اینجا شده یک روزشمار فقط برای مناسبت ها. اتفاقی که هیچوقت تازه از دیدار خانواده برگشته ام و انگار بعد از این دیدارها، حالم بدتر از رضا که توقع نوشتن ندارم، میان اینهمه درگیری و دغدغه و به تبریک به هر جهت، تولد امسالم کمی غربانه تر است برایم، و این احساس آغاز زمستانی سفید و پاک برای دلم، مبارک...
شبیه پروانه ها که می شوی، ای کاشی وجود ندارد، وقتی اینجایی.
می نویسم و اشک می ریزم انگار " ای
کاشها" ی آدمها تمامی ندارند هیچوقت هنوز همه این ساعتهایی
که نیستی لحظات زیادی از این سه
سال را میان دلهره و اضطراب گذراندیم سه سال است که همه
خاطره های دورم را شسته ام از ذهنم و امروز مطمئنم که
خوشبختی در قاموس من هنوز می نویسم و هنوز
خیسم از بارش اشک همسرم هنوزم میشه عاشق بود
تو باشی کار سختی نیست
پ.ن: می دانم نشسته ای همین نزدیک
و خالی همه لحظه هایم را
در تمام مدت
این چهار سال که وب می نویسم نه کسی به بازی دعوتم همیشه فکر
میکنم من یکی از آن آدم ها هستم که بچگی یادم می آید
دوستی داشتم در 5 سالگی که معلم بود! ظهرها همیشه
مامان می خواباندمان کنار خودش و آنقدر روی
پشت بام و بالکن کلاسهای مدرسه دنبال ب تنها جای
قشنگی که یادم می آید از آن دوران بالای یک من یک خواهر
دارم که 5 سال از من بزرگتر است. وقتی فکر کنم 7
سالم بود. مامان گوشواره های بچگی ام را عوض بعدها که
بزرگتر شدم ساکن یک مجتمع شدیم با چندین خانه یادم نمی آید مثل خیلی از دخترها دامن پوشیده باشم. چیز بیشتری
یادم نیست شاید اصلا خاطره دیگری ندارم به هر حال
روزهای بچگی من پر بود از پروانه های خاکی رنگ می دانم که
خاطره های هر کسی شاید بیشتر برای هر کس آمد به
کلبه ام و اینها را خواند و دلش قلقلک خورد پ.ن1: نیلوفر عزیزم پ.ن2: رضای خوبم پ.ن3: طومار نوشته هایم حاکی از آن است که چندان هم
تا قبل از بودن تو هزار هزار کلمه قطار می کردم و می نوشتم امروز نمی دانم همه آن سالهایی که نبودی را چطور گذراندم می نویسم تا یادم نرود چقدر به عشقت محتاجم همسرم پ.ن: خدایا
|
خاطرات گذشته دی 1390مهر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 اسفند 1389 دی 1389 آبان 1389 مهر 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 بهمن 1388 مهر 1388 شهریور 1388 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |