تبليغاتX
مسافران پاييز

 

هر چيزي را در تو باور داشتم جز اينكه آمدنت يك روز رفتني داشته باشد طولاني تر از همه وداع هاي غمگين روزگارم و قرار نيست تا ابد دل خوش باشم به حضور نفس گرم نسيمي كه يك روز آرام و بي صدا پشت پنجره انتظارم را با سرانگشت نازكش كوبيد و خيلي نرم آمد و بيتوته كرد در همان كنج كوچك و تنهاي دلم . همانجا كه خالي گذاشته بودمش براي تو و دورش سيمهاي خاردار كشيده بودم و به هيچ كس اجازه ورود به حريم پاكش را نداده بودم چون مي دانستم يك روز مي آيي اما هنوز كه هنوز است به باور نبودنت نرسيده ام و فكر مي كنم اين تنها حسي ست كه در مورد تو تا ابد باور نخواهم كرد .

من هنوز ناباورانه به رد باراني كه هنگام رفتن پشت پايت را خيس كرده بود خيره مانده ام و خيال مي كنم اين فقط يك خواب كوتاه است كه با دستهاي مهربان تو شكسته خواهد شد و من آنقدر بيدار مي مانم كه تصوير دور شدنت از خاطرم محو شود . گاهي به خودم مي گويم كاش هنوز دلم مثل روزهاي بچگي پاك پاك بود و هنوز در خيالم تمام آرزوها خيلي زود برآورده ميشد آنوقت حتما از خدا ميخواستم يكبار ديگر تو را به من ببخشد و من اينبار آنقدر محكم در آغوش مي گرفتمت كه راهي جز ماندن برايت نمي ماند و روي همه جاده هايي كه منتظر قدمهاي تو بودند خط قرمز ميكشيدي و سفر را براي هميشه از ياد مي بردي .

 
گاهي حس ميكنم خيالم آنقدر از رنگ هاي مصنوعي اين دنيا پر شده كه كم كم دارم فراموشت ميكنم و آهسته آهسته داري از من دور مي شوي و هميشه خيلي زود به دلم نهيب مي زنم كه اجازه ندارد كمرنگت كند تا هر زمان كه قلبي در آن مي تپد و تا هر زمان كه عشق باقي ست و انتظار در ذهن و قلب آدمها هنوز واژه اي مقدس است . هنوز به تازگي همان روزهاي اولي و حتي سبزتر از هزار بهاري كه هميشه زمين و زمان را نو ميكند و به زندگي رنگ نشاط و هستي مي دهد . هنوز همانقدر روشني كه شمع هاي امامزاده شهرم و هنوز مثل تمام احساس هاي دوران آسودگي و بي خيالي ام - روزهايي كه نگران هجرت بي بازگشتت نبودم - سبك و نرم و ساده اي . 

...

هنوز گاهي آنقدر آرام مي آيي و در خيالم مي نشيني و قلم آبي ام را به دستم مي دهي كه نمي فهمم چطور دارم از تو و حس عميق عاشقيت مي نويسم و هنوز آنقدر زنده هستي در دلم كه بفهمم عشق يعني ياد خوش خاطراتي كه با تو نداشتم . ديگر مي دانم كه جاده را براي سفر آفريده اند و شايد تو را براي اينكه مسافر هميشگي جاده زندگي ام باشي . ولي هميشه از دلم مي پرسم چه چيزي از اين دنياي ناماندگار كم مي شد اگر تو همسفرم مي شدي و هم پروزام و بازدم نفس خسته ام امتداد نفس هاي عاشق تو بود در اين عصر يخبندان و خالي از عشق . جاي حديث و گله اي نيست كه رسم عاشقيت اينروزها يعني همين كه بنشيني و چشم بدوزي به ابرها كه شايد روزي بجاي باران و برف تو را باريدند و مثل روزهاي قشنگ عاشقي آنقدر در من و احساسم حل شدي كه معني رنگين كمان فقط و فقط رنگ چشمهاي تو باشد و بس .

فقط باور داشته باش كه من هم اهل اينجا نيستم . درست مثل تو . باور داشته باش كه من هم از آسماني ديگر به اينجا رسيده ام چرا كه بال ها هم اينروزها رفيق نيمه راهي شده اند كه در ميانه راه رهايت مي كنند و تنها مي پرند . باور داشته باش كه من سالهاست زاده اين صبر مبهمم و بدان كه هيچوقت براي برگشت دير نيست . باور كن خوب ماندني ام ...          

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 11:4 توسط رضا و مارال |



اون روزا یکی بود یکی نبود شروع حکایت قصه ها بود . اینروزا یکی بود یکی نبود شروع حکایت غصه هاست . اما هنوزم تو قصه غصه ما کسی نیست غیر از خدا ... 

 

امید که شروع تازه مان روزهایی باشد پر از فرهادهای ناب رهایی . خط به خط روزهایمان آفتابی ترین باشد  با امید به اویی که پناه بی پناه تنهایی هایمان است.  

 

گفتی : زمستان است .

گفتم : بی قراری سخت است .

گفتی : دلتنگ شده ای ؟!

گفتم : یک آسمان !

گفتی : تنها مانده ای ؟!

گفتم : یک دریا .

گفتی : اشک را به چشمهایت راه ندهی وقتی دلت میگیرد .

گفتم : من چشم های تو را نوشیده ام . اشک نیست و باران است . شور نیست و شیرین است .

گفتی : این ست عشق .

گفتم : خیالم رنگی است ، عشق را میشناسم .

گفتی : مجنون شده ای تو ؟!

گفتم : کاش لیلی بودم !

گفتی : بیمار شده ای تو ؟!

گفتم : آخر شبها مهتاب می خورم من !

گفتی : نور مهتاب دیوانگی می آورد .

گفتم : درمانش همین است .

گفتی : آخر قصه شیرین است .

گفتم : من دویده ام .سالهاست ...اینجا فقط سرد است .

گفتی : سرما شیفتگی می آورد .

گفتم : و تب .

گفتی : تب کردنت را دوست دارم .

گفتم : تب دارم ، تو را ندارم .

گفتی : مگر من به خوابت نیامده بودم ؟!

گفتم : باشد . این روزها دستم به آسمان نمیرسد که نمی رسد .

گفتی : چاره اش عشق است ... همین سه حرف ساده و کوچک .

گفتم :  عشق ؟؟ پیدایش نمیکنم توی آسمانها !

گفتی : غمت نباشد ، شیرین باش ... آسمان چراغان است .

گفتم : شیرین می مانم و چشم براه . شاید نگاهت خود عشق باشد .

گفتی : منتظر بمان . پرواز بخاطر عشق .

گفتم : هستی ؟!

گفتی : همیشه هستم ... شیرین باش .

 

 

دلواپس رفته ها نباش ، که از آنچه که مانده هنوز می شود کلبه ای ساخت بی دیوار . هر چند من و تو شاید تا هیچ کجای بودنمان شب نشین شعر و نان شراب زده این کلبه نباشیم اما خیال دغدغه های گاه و بی گاهمان راحت . که فردا سهم قصه های شیرین و غصه های تلخ ترانه ما تعبیر دلشوره های بی دلیل دیگران خواهد بود ..


فردا دور نیست اگر چه بهار نمی ماند اما طراوت یک باور زیبا با من است . اینکه تو آمده ای که بمانی ، برای همیشه ...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 23:59 توسط رضا و مارال |