تبليغاتX
مسافران پاييز

لحظه های بی تو بودن را در گوش شب نجوا می کنم ستاره می شنود و تو را آرزو بر دل می ماند ...

آرزوهایم را در لحظه های بی تو بودن می شمارم به گمانم می آید که روزی تک تک این آرزوها را تو حقیقت می کنی ...

از فاصله ی رخوتناک با تو بودن تا بی تو بودن گذشته ام وبه لحظه های دوری رسیده ام ، در تمام لحظه ها حس غریبی دارم ...

حس دریایی که از بی موجی به مرداب بودن رسیده است ، مرداب تنهاست و من تنهاتر، مرداب مرا هم در برگرفته ، سکوت غریب مرداب ، حس غریب تنهایی ، حسی که وجودم را در برگرفته  ، تنهایی که چون پیچک بر تن احساسم پیچیده است  ، پیچکی که تا لحظه ای دیگر احساسم را خفه می کند ، به گمانم تمام لحظه ها و احساسم را تنها تو می توانی از اسارت برهانی ...

تو خواستی که من با تو باشم !

اما نمی دانم چرا تنها لحظه ای خواستی !؟

لحظه ای ...

و بعد برق نگاه او دوباره تو را مجنون خود کرد ... !!

نمی دانم نگاه بی پروای او چه در خود دارد که محبتت را دریغ کردی؟

که تو هم قلبم را زخم زدی ؟؟

هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم ، تو نمی فهمی اندوه مرا !

و اندوه تو تنها نگاه و صدای اوست ...

قلبم به پای تو نشست ، اما نمی دانست که این چنین زود و بی محابا شکسته می شود ؟

قلب بی گناهم چه می دانست که تو هم این گونه هستی ؟!!!

این جهان برای تو پر است از او و برای من خالی از تو ...

تنها مانده به تو بگویم :

مطمئن باش ، برو

ضربه ات کاری بود و

دل من سخت شکست ...

و تو به من و سادگیم خندیدی ... !

به من و حسی پاک که پر از یاد تو بود ؟!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 0:13 توسط رضا و مارال |

 

اينجا شروع يك قصه بلند است

جايي غريب ميان ماندن و سرودن

يا رفتن و درماندن

امتداد غريبانگي يك بال و يك خيال

جايي كه واژه را تنها يك چيز معنا كرده است

پژواك صداي سنگين سكوت و بي صدايي غريب فرياد

ميان لالايي قدمهاي عاشقت

...

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 13:44 توسط رضا و مارال |


چون تمام دقايق كه در انتظار شصت ضربه اند تا تكرار شوند ، من در انتظار يك نگاهم تا شصت بار فدايت شوم.
اين يك خيال نيست كه فراتر از رؤياست . اين يك واژه نيست كه يك معناست.
ثانيه ها شصت بار با پشت انگشتانشان بر شيشه ساعت كوفتند : تق ... تق ... تق.
و من شصت بار پنداشتم كه تق تق گامهای تو نزديك می شود. شصت بار گام زدی و من يك دقيقه آرام نگرفتم. دقايق نيز شصت بار گذشتند و چون من، چشم به ساعتهای كند رو دوختند.

ای كاش می دانستم كه در كدامين نقطه آن دايره نصيب من خواهی شد. دايره ای كه دوازده تكه بود و من هر آن تكه را همراه با گامهای تو می نواختم.

             

باز چون تمام روزهای بی تو ، چشم بر پيكر ساعت بودم. اكنون سالهاست كه ثانيه ها به انتظار من می خندند. اما مگر سرگردانی آنها بر دايره ای سياه خنده دار نيست ؟

چون سی گام می زدی به اميد آن سی ديگر بودم و چون سی ديگر سوی سی نخست می رفت ، من سرود همآغوشی را به اميد آن نورسيده ترين دقيقه می خواندم.

ای كاش می دانستم كه آخرين نگاهت دام چه كسيست. تو بگو آيا سهم من نيست كه اينگونه برايت پژمرده ام؟

آرزويم اينست كه ثانيه ها نميرند تا من هميشه منتظرت باشم ای خوش ترين ... !!!

+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 0:9 توسط رضا و مارال |