باور کنید همه چیز امن و امان است... نه انگشتان من نشانی از بغض دیشب به دل دارند و نه چشمهایم سرود غربت میخوانند و نه دیگر آوایی فریاد سکوت شباهنگام سر میدهد اینجا در این نقطه از بی فانوس ترین روابط دنیا وقتی لب های من به شیرینی نامی رستگار میشوند دیگر نه من گله ای از پاییز دارم... و نه دستان من نشانی از غارت زمستان بر چهره خود... همه ی هستیم از چرخش یک نام بر ورق هایم زنده میشود و من اینبار به خاطر تو و دنیایت لب برمیچینم و جاده ی بی صدایی ها را برمیگزینم چرا که دیگر صدایی قادر به گفتن حرفهای من نیست من خانه نشین اولین قدم شطرنج تو هستم... اما اگر... اما اگر تو نقاش پنجمین فصل باشی من هم قول میدهم ، بینهایت دنیا را به اولین خط خود وصل کنم بگذار ساده تر بگویم ...بی پرده و بی ابهام تر امروز واژه من از تجسم چشمهایت در آینه جاری میشود چشمهایی که هیچ افقی از فرداها به تصویر نمیکشد و تنها مسیری از بی صداترین گذشته ایست که امروز... که امروز میان واژه ها گم میشود ... کلماتم را در جوی سحری می شویم و لحظه هایم را در روشنی بارانها … تا برای تو شعری بسرایم روشن ... تا که بی دغدغه ... بی ابهام ... سخنانم را در حضور باد، بی پرده به تو بگویم که : تو را دوست می دارم تا مرز جنون ...
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 11:59 توسط رضا و مارال
|

نام تو را بعد از نام مقدس او روی ديوار دلم می نويسم و به قلبم می گويم تا آخر عمر هيچ اسم ديگری را از بر نکند . آنقدر پاک هستی که بتوانم بدون هيچ دلهره و تشويشی به چشمهای مقدست اعتماد کنم و از خدا بخواهم که هيچگاه برق نگاهت را از من نگيرد . يادت هست نوشته بودم دوست دارم آخر انتظارم را ببينم ؟ فکر می کردم با بودنت انتظارم تمام می شود اما حالا در آستانه شروع تازه ای هستم که برايم آنقدر شيرين هست که بتوانم تا آخر عمر تا خود خدا برای تک تک ثانيه هاش لحظه شماری کنم . دنيا هميشه هم بد نيست اينرا ديگر من و تو قبول داريم . باورش نه فقط برای من که برای دريای شهرم هم سخت بود که تو را در کنار خودش ببيند . تمام روزهای دور از تو قدمهايم را روی گودی جای پايت ميگذارم و صدف های سفيد ساحل را مي شمارم تا دوباره برگردی و ديگر لحظه ای نباشد که دور باشيم .می دانم روزی خواهد آمد که همه اين دلواپسی های خاکستری تمام شود و زندگی همانی شود که من و تو مي خواهيم . باور کن هم نفسم . همين برای رسيدن به آخر جاده کافی ست .
اينجا ، امروز ، هجدهم فروردين 86 ، آغاز انتظاری ديگر است . چيزی غريب تر و با شکوه تر از تمام چشم انتظاری های سالهای گذشته . احساس میکنم تمام آن غربت زمستانی سنگين تمام شده و جای آنرا عطر شکوفه های بهار نارنج پر کرده و همين حس لطيف بهار را برايم جور ديگری معنا کرده است . همانطور که هميشه در قصه های عاشقانه می خوانديم و هيچگاه باور نداشتيم لمس کردنش را .
بهار يعنی : نه شکوفه ، نه برگ سبز ، نه صدای پرنده .
بهار يعنی : همانی که من در اين ده روز ديدم .
باور کن هم نفسم ...
+
نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 21:4 توسط رضا و مارال
|
