عزیزترینم ؛ امشب باز هم تمام وجودم لبریز از توست ، امشب با خیال راحت می پرستمت و تنهای تنها، به تو می اندیشم که تمام وجودم را در برگرفته ای... هستی من ؛ سرشار از توام ... عشق بی پایان من ؛ دلتنگیم برای توست ... می خواهم تمام احساسم را به تو تقدیم کنم. من عاشق اشک ریختن برای توام . رویایت را در آغوش می کشم و خیالت را می بویم ، بوی تنت را استشمام می کنم ، خیال تو چه شورانگیز است، نگاهت چه مهربان ، آه چشمهایت ... می دانم سرانجام اشکهایت مرا خواهند کشت، نگاه مهربانت مرا عاشق تر از قبل خواهد کرد، می دانم دستهای پر احساست قلبم را از جا خواهند کند .

رویای من؛ دستهایم را بگیر و با من از عشقمان بگو، امشب باز هم مرا به عشقمان قسم بده ، بگو که دوستم داری . رویای من چشمهایت را در چشمهایم بدوز،چشمهای تو بینهایت است، چشمهای تو مهربانترین چشمهای دنیاست، آغوش تو امن ترین جای دنیاست، نفسهایت آنگاه که گونه ام را می نوازد ، آه نفسهایت... مرا لبریز از تو می کند نفسهایمان وقتی در هم پیوند می خورد، می خواهمت، اشکهایم نمی گذارند اشکهایم نه، بگذارید او را به تصویر بکشم ، نگاه جادویی ...
در گوشم زمزمه کن ومن با تو تکرار کنم دوستت دارم ، تمام وجود من ، تمام زندگی من، بی تومیمیمرم ، تمام من ، عاشقتم ...
دلتنگیهایت برای من و من در توغرق می شوم، زمان کاش بایستد حتی برای یک لحظه، وجود تو رویایم را کامل می کند ، وجود تو تمام زندگی من است، وجود تو...
آه خدا وقتی میگویم وجود تو، تمام بدنم می لرزد، وجود تو انتهای عشق است ، وجود تو زندگی دوباره است، وجود تو هدیه خداست .
امشب مثل هر شب ، رویای من؛ تو با منی .امشب چه غوغایی در من می کنی ، روحم با تو می آمیزد در تو میخروشد، می گرید، فریاد می زند ، با تو خدا را صدا می کند، می خندد وهیجان بوسه هایت، آه بوسه هایت .....
مارال عزیزم ، عاشقانه دوستت می دارم ...
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 12:20 توسط رضا و مارال
|

سالها بود نبض خاطره های پریشانم از تپیدن ایستاده بود و تمام آمدنها برایم بوی غریب رفتن میداد . عشق را میان خاکستری های روزمرگی گم کرده بودم و هرچه میگشتم کمتر روی زمین می یافتمش . سپردن هر ثانیه عمر به دقیقه و هر دقیقه به ساعت آنقدر برایم قشنگ بود که می خواستم تمام نداشته هایم را فراموش کنم و به جایی برسم که نقطه تلاقی قلبم با یک حس عجیب اما صمیمی باشد . می خواستم آنقدر عاشق باشم که حتی گوشخراش ترین صداهای دنیا را مثل آواز چکاوک بشنوم و زندگی برایم رنگی باشد که هنوز بدست هیچ نقاشی آفریده نشده . بی صدا آمدی و یکباره دیدم دنیا آنچیزی نبود که من تا امروز میدیدم . چیزی بود شبیه احساس تولد یا حس غرور شاگرد اول ها . تمام نداشتن هایم را به دست باد سپردم و به گوش قاصدک خواندم که به هر کس رسید بگوید که عاشقی همین است که من در دلم دارمش . برایم روی یک برگ کاغذ بی خط محبت را کشیدی و به من یاد دادی که بی بال هم می شود پرنده شد . دلم را خانه عشقت کردم و دوباره پا گرفتم آنقدر که می توانم سایه به سایه ات تا ته دنیا بدوم . با یادت آنقدر آرامم که فاصله ها آخرین فکر آشفته ام شده اند و پاییز دیگر معنایی جز خزان و برگ ریزان دارد . هرچه بود تولدی دیگر بود در قالب روحی تازه . آنقدر پاک و نجیب که واژه از نوشتنش عاجز است . عشق حتی کم است برای توصیف آنچه من در تو یافته ام . دنیای عاشقی من و تو همان است که نامش همیشه و همه جا رویاست و برای رسیدن به آن گاهی حتی دنیا زیر و رو می شود . می گویند دیگر از انتظار ننویس و اینقدر تکرار نکن که وقتی پشت پنجره ات یک جاده است یعنی مسافری هست که باید بیاید و آمدن مگر جز با انتظار زاده می شود ؟ اما چطور از تو حرف نزنم وقتی به دلم قول داده ام که بمانم و روی دیوارش خط های موازی بکشم تا تمام فاصله ها یک روز به رسیدن ختم شوند ؟ و مگر عشق جز احساس غریب همان مسافر است ؟ همه چیز تازه آغاز شده ... با تو . تجربه بکری ست اینکه هر صبح با یاد کسی بیدار شوی که آخرین تجسم زیبای دیشبت بوده و با بودنش بهشت برایت روی زمین لمس می شود . ارغوانی ترین بهانه شکفتنم یادت بماند که آخرین برگ برنده بازی عشقمان دست من و توست و حتی بهترین کف بینهای دنیا هم حق ندارند چیزی جز خوشبختی ما ببینند . یادت بماند ... دارم از خودم با فکر تو رد میشم دارم عاشقی را با تو بلد میشم
+
نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 9:12 توسط رضا و مارال
|
