تبليغاتX
مسافران پاييز

عزیزترینم ؛ امشب  باز هم تمام وجودم لبریز از توست ، امشب با خیال راحت می پرستمت و تنهای تنها، به تو می اندیشم که تمام وجودم را در برگرفته ای...

 هستی  من ؛ سرشار از  توام ... عشق بی پایان من ؛ دلتنگیم  برای توست  ...  می خواهم تمام احساسم  را  به  تو تقدیم  کنم.  من  عاشق  اشک  ریختن  برای  توام . رویایت را در آغوش  می کشم و خیالت را  می بویم ،  بوی  تنت  را استشمام  می کنم ، خیال  تو چه  شورانگیز است،  نگاهت   چه مهربان ، آه   چشمهایت ...

 می دانم  سرانجام اشکهایت  مرا  خواهند  کشت، نگاه  مهربانت   مرا عاشق تر از قبل  خواهد کرد، می دانم دستهای پر احساست قلبم را از جا خواهند کند .

 

 

        

 

 رویای من؛ دستهایم را بگیر و با  من از عشقمان بگو، امشب  باز هم مرا به عشقمان قسم بده ، بگو که  دوستم داری . رویای من  چشمهایت  را  در چشمهایم  بدوز،چشمهای تو بینهایت  است،  چشمهای  تو مهربانترین چشمهای دنیاست، آغوش تو امن ترین  جای  دنیاست، نفسهایت آنگاه که گونه ام را می نوازد ، آه نفسهایت... مرا لبریز از تو  می کند نفسهایمان وقتی در هم پیوند می خورد، می خواهمت، اشکهایم نمی گذارند اشکهایم  نه، بگذارید او را به تصویر بکشم ، نگاه جادویی ...

در گوشم  زمزمه  کن  ومن با  تو  تکرار کنم  دوستت  دارم  ، تمام وجود  من ، تمام  زندگی من، بی تومیمیمرم ، تمام من ، عاشقتم ... 

                                                                                                          

دلتنگیهایت برای من و من  در  توغرق می شوم، زمان کاش بایستد حتی برای یک لحظه، وجود  تو رویایم  را کامل می کند ، وجود  تو تمام زندگی من است،  وجود  تو...

آه خدا وقتی میگویم وجود تو، تمام بدنم می لرزد، وجود تو انتهای  عشق است ، وجود تو زندگی  دوباره  است، وجود تو هدیه خداست .

امشب مثل هر شب ، رویای من؛ تو با منی .امشب  چه غوغایی  در من می کنی ، روحم با تو می آمیزد در تو میخروشد، می گرید، فریاد می زند ، با تو خدا را صدا می کند، می خندد وهیجان  بوسه هایت، آه بوسه هایت .....

مارال عزیزم ، عاشقانه دوستت می دارم ...

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 12:20 توسط رضا و مارال |

سالها بود نبض خاطره های پریشانم از تپیدن ایستاده بود و تمام آمدنها برایم بوی غریب رفتن میداد . عشق را میان خاکستری های روزمرگی گم کرده بودم و هرچه میگشتم کمتر روی زمین می یافتمش . سپردن هر ثانیه عمر به دقیقه و هر دقیقه به ساعت آنقدر برایم قشنگ بود که می خواستم تمام نداشته هایم را فراموش کنم و به جایی برسم که نقطه تلاقی قلبم با یک حس عجیب اما صمیمی باشد . می خواستم آنقدر عاشق باشم که حتی گوشخراش ترین صداهای دنیا را مثل آواز چکاوک بشنوم و زندگی برایم رنگی باشد که هنوز بدست هیچ نقاشی آفریده نشده .

بی صدا آمدی و یکباره دیدم دنیا آنچیزی نبود که من تا امروز میدیدم . چیزی بود شبیه احساس تولد یا حس غرور شاگرد اول ها . تمام نداشتن هایم را به دست باد سپردم و به گوش قاصدک خواندم که به هر کس رسید بگوید که عاشقی همین است که من در دلم دارمش . برایم روی یک برگ کاغذ بی خط محبت را کشیدی و به من یاد دادی که بی بال هم می شود پرنده شد . دلم را خانه عشقت کردم و دوباره پا گرفتم آنقدر که می توانم سایه به سایه ات تا ته دنیا بدوم .

برگ برنده ...

با یادت آنقدر آرامم که فاصله ها آخرین فکر آشفته ام شده اند و پاییز دیگر معنایی جز خزان و برگ ریزان دارد . هرچه بود تولدی دیگر بود در قالب روحی تازه . آنقدر پاک و نجیب که واژه از نوشتنش عاجز است . عشق حتی کم است برای توصیف آنچه من در تو یافته ام . دنیای عاشقی من و تو همان است که نامش همیشه و همه جا رویاست و برای رسیدن به آن گاهی حتی دنیا زیر و رو می شود . می گویند دیگر از انتظار ننویس و اینقدر تکرار نکن که وقتی پشت پنجره ات یک جاده است یعنی مسافری هست که باید بیاید و آمدن مگر جز با انتظار زاده می شود ؟ اما چطور از تو حرف نزنم وقتی به دلم قول داده ام که بمانم و روی دیوارش خط های موازی بکشم تا تمام فاصله ها یک روز به رسیدن ختم شوند ؟ و مگر عشق جز احساس غریب همان مسافر است ؟

همه چیز تازه آغاز شده ... با تو . تجربه بکری ست اینکه هر صبح با یاد کسی بیدار شوی که آخرین تجسم زیبای دیشبت بوده و با بودنش بهشت برایت روی زمین لمس می شود .

ارغوانی ترین بهانه شکفتنم

یادت بماند که آخرین برگ برنده بازی عشقمان دست من و توست و حتی بهترین کف بینهای دنیا هم حق ندارند چیزی جز خوشبختی ما ببینند . یادت بماند ...

دارم از خودم با فکر تو رد میشم                دارم عاشقی را با تو بلد میشم

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 9:12 توسط رضا و مارال |