در ازدحام پرنده ها صدای تو مثل خورشید می درخشد ، من کنار ترانه ها یم نشسته ام و به یاد تو سازها را بیدار میکنم . خیابانی را که سالها پیش باهم از آن گذشتیم کنار عکس تو آویزان کرده ام . عکس تو شبیه تنهایی من است ، دوست دارم نامت را روی همه دیوارها بنویسم و بعد دیوارها ، پنجره بشوند و به آسمان بروند . هنوز طعم حرفهای تو در ذائقه ذوق من باقیست . وقتی حرف میزدی باغها پرواز میکردند و ماه زیباتر میشد . دیروز تو را در نفسهای ، نسترنها و یاسها دیدم ، آینه ها تو را به یکدیگر نشان میدادند و تو بسان دره های انار ، پر از رازهای ناگشوده بودی ... فردا روز توست ، روز بزرگ ابرهای مهاجر ، روز شعرهای بکر ، روز رویاهای خوشبو. فردا همه ثانیه ها سکوت میکنند تا تو حرف بزنی و همه خانه ها میدوند تا به تو برسند ... ایندفعه این نوشته با بقیه نوشته ها یه فرق بزرگ داره . دلنوشته اینبارم واسه تولد بهترین جوجوی دنیاست . روز بزرگیه روز به دنیا اومدنت ، رضا . بودنت اینقدر واسم دلنشین و قشنگه که هیچ تجربه بكر دیگه ای نمیتونه به پاش برسه . احساس تولدت به من هم احساس بودن میده . حس شروع یه زندگیه تازه با یه فرشته زمینی . دارم حس میکنم اون روزی که خدا داشت گل وجود تو رو می ساخت حتما به فکر امروز من بود و نمیخواست من تنها باشم . میگن با تولد هر نوزاد یه ستاره هم متولد میشه توی آسمون ، اما من میگم وقتی تو بدنیا اومدی دیگه هیچ ستاره ای باهات متولد نشد ، چون خودت پر نورترین ستاره آسمون بودی ... من و تو یه کهکشان احساس قشنگیم که میخوایم با دستای عاشقمون یه دنیای نو بسازیم ، یه بهشت روی زمین ، کنار همه خاطره های سبزی که باهم داریم ، با همه خنده ها و گریه هامون ، غصه ها و شادیامون ، قهرا و آشتیامون ... روز تولد تو پنجمین فصل سبز سال بود ، تو روزای آخر بهار با یه دنیا گل و لبخند و ستاره . با اومدنت اینقدر دنیای من روشنه که دیگه معنی شب و سیاهی رو فراموش کردم . توی گوشت بیست و شش بارآروم زمزمه میکنم تا آخر عمر دوستت خواهم داشت تا روزی که خورشید چشمام غروب کنه و اونوقت میرم پیش خدا و منتظر میشم باز مثل امروز متولد بشی ولی اینبارتوی یه دنیای دیگه و اونجا تا ابد تا خود خدا کنار هم بمونیم همینطور مهربون ، همینطور عاشق ...
امروز رویایی ترین روز دنیاست ، امروز یکی به دنیا اومد که با اومدنش دنیارو واسم عوض کرد . قبل از اون همه رنگها رو خاکستری میدیدم ، پنجشنبه ها واسم سنگین ترین روز هفته بود ، صدای مرغ عشق خونه رو نمی شنیدم ، قد کشیدن درختای حیاط رو نمیدیدم ، زردی برگهای پاییز واسم خیلی غم انگیز بود ، فکر میکردم عشق یه حس دست نیافتنیه که فرسنگها ازم دوره و من هرگز بهش نمیرسم اما حالا توی بیست و شش خرداد بهم ثابت شد که من هم میتونم صاحب این حس ناب باشم وقتی تو کنارم باشی ... دیگه پنجشنبه ها خوابهای پریشون نمی بینم ، همه رنگای دنیا آبی شدن و دیگه هیچ روزی نیست که غم انگیز باشه . پاییز شده بهار عاشقیم و اینقدر شاعر شدم که میتونم تا ته دنیا از تو بگم . چشمات و غرور مردونه نگاهت اونقدر برام مقدس بود که بهم حس شادی و اعتماد میده و اینقدر به دستای عاشقت معتقدم که لمس کردنشون هیچ تشویش و دلهره ای توی وجودم باقی نمی ذاره ...
با به دنیا اومدنت تمام برفها به یکباره آب شدن و جاشون گلای سرخ عشق شکوفه زدن ، حتی بهار نارنج ها به وجودت و عطر نفسهات حسادت کردند . باغچه پر شد از گلهای یاس و نسترن و همه درختای حیاط به احترامت خم شدن .
کنار جای پات یه بید مجنون میکارم و هر صبح به شوق تو بهش آب میدم و تا روز فراموشیه قصه لیلی و مجنون عاشقت میمونم . امشب میخوام چشامو ببندم و تورو توی ذهنم مجسم کنم ، میخوام روبه روم بشینی و توی چشای نازت زل بزنم و بگم که من عاشق ترین دخترروی زمینم ... برای تو . میخوام بهت ثابت کنم که امروز از بدنیا اومدنت بیشتر از خودت خوشحالم و از خدا بیشتر از تو ممنون که نیمه گمشده زندگیمو بهم رسوند و نخواست تا آخر عمر در حسرت پیدا کردنش همه دنیا رو بگردم ...
بیست و پنج تا شاخه رز قرمز رو پرپر میکنم و میریزم زیر پات و دلمو لای بیست و ششمین گل بهت تقدیم میکنم . عزیزکم ، من وتو فقط یه قدم تا رسیدن فاصله داریم و حتی بلندترین و طولانی ترین جاده های دنیا هم نمیتونن ما رو از هم جدا کنن .این همیشه یادت بمونه ، من همونم که بدون تو نفس کشیدن براش بزرگترین عذاب عالمه و زندگی یه پیله بی رنگ و بی احساس ...
پس
نه این کوچه خلوت مرا از تو گرفته است
نه آن خیابان شلوغ
دروغ نگفته ام اگر بگویم بیشتر از همه دوستت دارم
شمع ها انتظار نمی فهمند که نیامده برگردند
روی هزار نسل شمع ، خط میکشم
که پاره ای از آتش دارم
تا دیدار تو...
رضای من ، تولد تو ، تولد همه خوبیهای دنیاست
مبارک تو و عشقمان
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 23:59 توسط رضا و مارال
|
