با من امشب چیزی از رفتن نگو - نه نگو - از این سفر با من نگو من به پایان می رسم از کوچ تو با من از آغاز این مردن نگو کاش میشد لحظه ها را پس گرفت کاش میشد از تو بود و با تو بود کاش میشد در تو گم شد از همه کاش میشد تا همیشه با تو بود کاش فردا را کسی پنهان کند لحظه را در لحظه سرگردان کند کاش ساعت را بمیراند به خواب ماه را بر شاخه آویزان کند می روی تا قصه را غمنامه تفسیر گل می روی تا واژه را باران خاکستر کنی ثانیه تا ثانیه گلواره ویران شدن می روی تا بخشی از جان مرا پرپر کنی با من امشب چیزی از رفتن نگو - نه نگو - از این سفر با من نگو من به پایان می رسم از کوچ تو با من از آغاز این مردن نگو پ.ن : ثانیه هایم در حضور تو قهرمان سرعت دنیا می شوند همیشه . نمی دانم دوباره کی برمیگردی ولی می خواهم بدانی که دلم لحظه لحظه یادت را عاشقانه می شمارد ... تا دوباره دیدنت .
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 12:0 توسط رضا و مارال
|

در روزگاری که نه از واژه های ناب قدیمی خبری هست و نه از بابونه و شب بو ، تو ماندی و از عشق گفتی برایم . از ممنوعه ترین و غریب ترین سه حرفی عالم . گفتی که هنوز هم میشود به یک جفت چشم عاشق ، دل باخت و تا آخر بودن با برق همان نگاه ، نور پاشید به گذار تمام ثانیه های اضطراب و دلواپسی ... آشفته بازار غم انگیزی است جایی که من و تو نفس می کشیم و در این گیر و دار، آنچه دل خوشمان کرده است ، سبزینگی و طراوت این حس همیشه ماندگار است . چه اهمیتی دارد که هر کداممان پرنده آسمان کدام شهریم، وقتی فاصله برایمان بی معناست؟ امروز هوای دلمان آفتابی است و میدانم بار دیگر ابرها برمی گردند تا رنگ خوشبختی مان را عوض کنند اما یقین دارم که هیچ طوفانی حتی نمیتواند عشق را از صفحه سپید دلهایمان پاک کند و از صلابتش بکاهد که همین واژه ساده و کوچک ، جهانی را در خود دارد که بزرگترین سرمایه زندگی مان شده است . ما هر دو در میانه ی آزمونی دیگریم ، بازی باشکوهی که فقط با ایمان و صبر می توان برنده اش بود و به جایی رسید که دیگر نه از دلهره و تشویش خبری باشد و نه از دوری و ترس نرسیدن ... همسفر لحظه های غریبانه انتظارم : می خواهم بدانی که معنای زندگی برای من ، فقط و فقط همین جمله رنگ باخته به قلب توست : تکرار مکرر دوست داشتنت ...
+
نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 23:59 توسط رضا و مارال
|
