امشب ميخواهم براي اولين بار عشق را درگير مناسبات غلط اجتماعي نكنم و خيلي راحت و بي پروا ، از روزهايي بگويم كه با يادآوري خاطره هاي سبز اينروزها ، جوانه تازه اي در دلمان شكوفا شود و هر قاصدكي كه از راه مي رسد خبر سرزندگي هميشگي عشق من و تو را بدهد . امشب ميخواهم از آن ته توهاي قلبم و ذهنم آخرين ته مانده هاي صداقت و يكرنگي را بكشم بيرون و به حرمت همين ماه قشنگ ، تقديمش كنم به چشمهاي دريايي و عاشق تو كه تا آخرين لحظه با هم بودن ، نور بپاشد به جاده پاييزي سفرمان . آنجا كه قرار بود با دو بال آبي و دو قلب پاييزي تا انتهايش برويم و خودمان را رها كنيم در هواي پاك و خالي از غبار فراموشي اين روزگار ناماندگار بي رنگ.

چقدر پرم از هواي تو . چقدر يادت و خاطرت و بودنت شيرين است و دلنشين و من چقدر خوشبختم كه عاشقت هستم . خسته شدم از بس دنبال واژه هاي ناب گشتم كه هيچوقت نوشته نشده اند . اينبار ميخواهم خيلي ساده و بي حاشيه بگويم كه دوستت دارم و تا هميشه خواهم داشت و از خدا ميخواهم اين ادعاي عاشقيم ، اين احساس جسورانه و عظيم را در پناه لطف و رحمت خود بگيرد و حفظش كند براي پايداري يك عمر زندگي ارغواني و سبز .
امشب ، در گير و دار اين زندگي ماشيني به ظاهر سنگي ، لا به لاي دلتنگيهاي غريب ۵شنبه ها ، با تو شروعي دوباره دارم و اين يعني تولد تازه همه داشته ها و نداشته ها . دلم ميخواهد بداني كه تا وقتي زنده ام كه آخرين آجرهاي كلبه عشقمان را با هم بچينيم و جاي جايش را پر كنيم از غربت پاييزي اولين روزهاي آشنايي تا هميشه زنده بماند و يادمان نرود چقدر دوري و انتظار را تحمل كرده ايم براي باروري عشقمان .
باورم كن كه فقط باور تو مي تونه قفل قفس رو بشكنه
ترا به قلب واژه هاي شعر برده ام ، و در ميان سينه عشق را فشرده ام ، براي ديدنت ببين چه عاشقانه من ، تمام سنگفرش كوچه را شمرده ام
+
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 0:0 توسط رضا و مارال
|
