تبليغاتX
مسافران پاييز

 

عجب روزگار غریبی است، وقتي آنچه تصورش از رويا هم فراتر است درست زماني كه انتظارش را نداري، مقابلت مجسم مي شود. به همان زيبايي و عظمت. 365 روز پيش، ميان همه حيرت و ناباوري مان، زمان را در زمستاني سرد و برفي متوقف كرديم و منتظر شكفتن اولين جوانه هاي ياس و بابونه مانديم در بهاري كه ماندني ترين شد.

 

و حالا بعد از عبور از بحراني ترين مرحله عشق و دلدادگي، در فراغت روزهاي دلتنگي، يكسالگي عشقمان را به شكوفه نشسته ايم و براي باروري اش دعا مي كنيم. يك سال است كه از منيت و تنهايي رها شده ايم و با پيوند ميان بال هاي آبي و درد دل هاي پاييزي، مسافران پاييز شديم و قدم گذاشتيم در جاده اي كه انتهايش خوشبختي روزهاي ماندگار، انتظارمان را مي كشد.

  

براي هردوي ما باورش سخت است اما يادآوري اش آنقدر خوشحالمان مي كند كه نهايت عشق را فقط در چشمهاي هم مي بينيم. امروز از پس تمام حرف ها و حديث ها و جدل ها، داريم به تكامل مي رسيم. به يك بلوغ نورسته و عاشقانه و غريب، اما شيرين و بزرگ شدن ساقه هاي ترد و جوانش را نظاره گريم.

 

در لحظه يكساله شدن جوانه عشقمان آرزويي كه در دلمان مانده و خواهد ماند بر زبان جاري مي كنيم.

 

 

خدايا:

تو را به حرمت آخرين برگ پاييز كه غريبانه و بي صدا فرو مي ريزد و به جاودانگي حضور عشق در دل هايمان قسم كه حتي لحظه اي از سايه رحمت و مغفرتت بر سرمان نكاهي و به خود وا مگذاريمان.

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن: و اين اولين بيست و سوم است. لحظه اي براي آغاز يك عمر شيدايي و عاشقانگي و چه زيباست يكي شدنمان در گذر عاشقانه خيال. اين نه وهم است و نه رويا. همه حقيقت زندگي است. يك اتفاق ساده اما شيرين.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 23:59 توسط رضا و مارال |